زندگی در اطراف سایه خود

داستانک

چند روزی می شد این هراس و بی قراری که پیش از این گاهی به سراغش می آمد، مهمان شبانه روزی اش شده بود. بالاخره تصمیم خود را گرفت. به شتاب لا به لای لباس هایش را گشت. به سراغ تختش رفت. زیر تشک سمت دیوار، آنجا که گاهی کاغذهایش را پنهان می کرد، زیر تمام کتاب های کتابخانه، داخل همه فایل های رایانه و تلفن همراهش و حتی کشوها و کابینت های آشپزخانه را جستجو کرد. اما حتی نشانه ای هم نیافت. با ناامیدی کف تنها اتاق خانه کوچکش دراز کشید. زل زد به سپیدی یکدست سقف. کلافه بود. نگاهش را چرخاند و به شلوغی خاک گرفته ساکنان زیر تخت رسید. چمدانش در گوشه سمت راست، خودی به او نشان داد. با خود گفت شاید در چمدان باشد. دست کرد زیر تخت و به زحمت راه عبور چمدان را باز کرد. چمدان آبی رنگش با قشر نازکی از خاک، سرش را از زیر تخت بیرون آورد. چمدان را که باز کرد، رایحه مطبوع خاطرات از زیر کاغذهای دفترها و دفترچه های رنگارنگش در فضای آزاد اتاق، خود را رها ساختند. دفترچه ها را با سرعتی آمیخته با ظرافت جستجو کرد. سومین یا چهارمین دفترچه را که گشود ردپای لبخندی بر لبان و شوقی در چشمانش نمایان شد. بله، خودش بود. درست از زیر کاغذهای کاهی دفترچه قرمز رنگ به او چشمک زد. این دفترچه روزهای نوجوانی اش بود، وقتی هنوز افکار اصیل خودش، نقش اول زندگی اش را بازی می کردند. با حسرت به آرزوهای ناب و ذهنیات دست نخورده اش نگاه کرد. قطره اشکی از گوشه چشمش سر خورد. خسته شده بود. او با خودش چه کرده بود؟ همه زندگیش شده بود تصور دیگران. بقیه درباره من چه فکر می کنند؟ چگونه مقبول آن ها باشم؟
آهی کشید و با خود اندیشید حیف از عمری که با سایه خود در اطراف زندگی گشتم. سپس زیر لب زمزمه کرد:
هر کسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
سر من از ناله من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
و من چه خسران زده ام که با بقیه همراه شدم ……

مدتی به نوشته های دفترچه پیش رویش نگاه کرد. به سراغ کوله پشتی اش که در کنار تخت قرار داشت، رفت. دفترچه را درون آن گذاشت. قلم، کاغذ، صحیفه سجادیه، قرآن و مقداری وسایل ضروری دیگر نیز با خود برداشت. خواست تلفن همراهش را از روی میز بردارد، اما در یک قدمی میز پشیمان شد. این شیء کوچک مملو از تصور دیگران بود و جایی در این سفر نداشت. به سمت کمد لباس هایش رفت. لباس راحت و ساده ای پوشید. می دانست در این راه باید از هزارتوی خود کنونی اش، همان که با تصور دیگران پرورشش داده بود، عبور کند، تا خود واقعی اش از زیر خاکستر در آید. کوله را برداشت. کفش های عسلی رنگ بند دارش را به پا کرد. نام هستی بخشش را در زیر لب زمزمه نمود و در را پشت سرش بست….

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *