ساکن دیوار

داستان اشیاء

تو نشانه ای بر ارزشمند بودن هر آنچه هستی که دلت را بدست آورده، به عبارت بهتر، آن چیز به قدری برای صاحبت اهمیت داشته که او را در پناه وجود مهربان تو، میهمان دیده ها کرده است. چراکه از سویی مثل چشمانت از او محافظت می کنی تا به دور از خاک گرفتن و فرسوده شدن در همنشینی با تو فضا را زیباتر نماید و از سویی دیگر با قدرت بسیارت در جلب توجه، به مثابه دستاویزی برای آشنایی بیشتر مخاطب با جنبه ای از وجود صاحبت هستی. این جنبه می تواند صرفا در برگیرنده ی علایق و خاطرات او باشد و یا نتیجه ی زحماتش در عرصه ای علمی، هنری، فرهنگی و ورزشی را به نمایش گذارد. چیزهایی که همواره لبخند شیرینی در خاطر صاحبت نقاشی می کنند. ولی امان از وقتی که تو به جبر روزگار، گل سری مشکی بر گوشه موهایت می زنی و طعم دلچسبت با حسرت و افسوسی عمیق تلخ می شود. آنگاه همدرد غمش می شوی و او می کوشد با در آغوش کشیدن تو و به یاری دریچه چشم، کمی از اندوه بزرگش بکاهد.
تو نه تنها برای صاحبت عزیز هستی بلکه همه کاغذها، بوم ها و تابلو فرش ها در آرزوی آن هستند که روزی مالک تو شوند و از سختی ها و خستگی های جابه جایی از کمدی به کشویی و از کشویی به جعبه ای رهایی یابند و دمی در پناه تو زیبایی و ارزش خود را به تفاخر بنشینند. البته برخی از ساکنان تو چنان خوش اقبال هستند که به محض ورود به عرصه وجود، وقتی که هنوز جوهر قلم پدیدآورنده شان خشک نشده، کلید ورود به تو را دریافت می کنند. اما با وجود این همه خواهان، می دانم نگرانی، نگران قدرناشناسی هایی که امروزه به مدد روحیه مصرف گرایی روز به روز بیشتر می شود. می ترسی دچار آن دسته از آدم هایی شوی که به بهانه اینکه دیگر به مد روز نیستی و قدیمی شده ای، در حالی که هنوز سالم و زیبا هستی و فقط شاید ۳ سال از حضورت بر دیوار خانه یا میز اتاقشان گذشته، تو را در انباری، زیرزمین و یا در سطل زباله سر کوچه رها می کنند. اما آخر تو چه انتظاری داری از اینان که پدر و مادر خود را هم به همین طریق، راهی خانه سالمندان می کنند. سال تا ماه به دیدارشان نمی روند و تنها گاهی به عکسشان که در دل تو نشسته نگاهی گذرا می اندازند….

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

داستان اشیاء
کفچه هستم در خدمت شما!

سروکار من با دهان است و همین سبب می شود به آدم هایی که دهان خوشبویی دارند، علاقه خاصی داشته باشم. البته با وجود این، هنوز هم دوران گذشته برایم خوشایندتر است، چرا که من به بانوی خانه تنها در پخت و پز کمک می کردم و اگر هم پایم …

داستان اشیاء
رفیق بی کلک!

آینه قاب عکسی است از لحظات، از هم اکنون ما، که در خاطرش کلکسیونی از چهره ها دارد. شیرین ترین عکس این کلکسیون، بی شک تصویر عروس و دامادی است که زیر چشمی در آن یکدیگر را می نگرند و قند در دلشان آب می شود. این آینه عزیزترین و …

خاطره بازی
آبنبات شیرین خاطرات من

وقتی نوزادی شیرخواره بودم، مادرم مرا به صدای گرم گویندگان رادیو می سپرد و به سراغ کارهای تمام نشدنی خانه می رفت. بزرگتر که شدم و پا گرفتم، صبح ها صدای گرم و پرشور رادیو همنشین ما در کنار سفره بود و همراه مادر، ما را راهی دبستان می کرد. …