اسطوره ادبیات کودکان در ایران، از الف داستان، اینکاره بود!

خاطره بازی
5

اسطوره ادبیات کودکان در ایران پس از انقلاب به ویژه دهه‌های ۶۰ و ۷۰ هجری خورشیدی، با اسامی مستعاری چون الف. اینکاره و میم. پسرخاله فعالیتش را در حوزه نویسندگی آغاز کرد. منوچهر احترامی هم‌زمان با خروج رضاشاه از ایران در ۱۳۲۰ در شرق پایتخت به دنیا آمد و با حقوق کارمندی پدرش از وزارت دارایی بزرگ شد. در سال‌هایی که سبیل معروف و خاطره‌انگیزش تازه جوانه‌زده بود و صدایش در گذار از دوره نوجوانی به جوانی و مردانگی بود، اولین کار فکاهی‌اش را برای مجله توفیق فرستاد و قدم به دنیای ادبیات گذاشت. کمی بعد در کنار ادبیات تصمیم گرفت دنیای قضاوت را هم تجربه کند و شد دانشجوی حقوق قضایی در اولین دانشگاه ایران. بعد از گرفتن مدرک دانشگاه و سربازی، راه پدر را در پیش گرفت و لباس خدمت به دولت را به تن کرد و کارمند مرکز آمار ایران شد. او در تمام این سال‌ها دست از نوشتن برنداشت. ۴۵ سال خواندن و نوشتن، قلم او را به‌قدری قوت بخشید که گل‌آقا( کیومرث صابری) به نثر و شعر او رشک می‌برد و ابوالفضل زرویی نصرآباد قصاید او را به قوت قصاید کلاسیک ایران می‌دانست و طنزش را می‌ستود. و البته مهم‌تر از همه ماندگاری او و سروده‌هایش در ذهن کودکان چند نسل ایران است. داستان‌های شیرین حسنی نگو یه دسته گل، گربه من ناز نازیه و دزده و مرغ فلفلی با صدایی مادرانه خاطره‌ای است که کمابیش در ذهن همه ما نقش بسته است. اما متاسفانه خالق این خاطرات زیبا خیلی زود، در ۶۷ سالگی رفت و داغ خود را بر تن ادبیات کودک ایران باقی گذاشت. داغی که همیشه تازه خواهد ماند. روحش شاد.

سلام. از اینکه مرا می خوانید بسیار خرسندم و از لطف شما سپاسگذار. من هم نوشتن در این جا را بسیار دوست دارم و امیدوارم بتوانم در آینده ای نزدیک نوشته های بیشتری منتشر کنم.

۵ دیدگاه

پاسخ دادن به Sannyapova لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

خاطره بازی
پلان‌هایی تابستانی از یک زندگی

پلان اول: حیاط خانه پدربزرگ، توپ قرمزرنگی روی دست بچه‌ها در گردشی بر فراز حیاط خانه از این‌سو به آن‌سو می‌رود. گاهی در آغوش بچه‌ها جای می‌گیرد و فریاد شادی آن‌ها را به هوا می‌برد و گاهی اما با برخورد به قسمتی از بدنشان، آن‌ها را راهی بیرون می‌کند. آن‌ها …

خاطره بازی
آبنبات شیرین خاطرات من

وقتی نوزادی شیرخواره بودم، مادرم مرا به صدای گرم گویندگان رادیو می سپرد و به سراغ کارهای تمام نشدنی خانه می رفت. بزرگتر که شدم و پا گرفتم، صبح ها صدای گرم و پرشور رادیو همنشین ما در کنار سفره بود و همراه مادر، ما را راهی دبستان می کرد. …