داستان‌ها در شکل‌گیری مناسبات انسانی چه نقشی دارند؟

یادداشت ها

حرف‌ها راهی برای ورود به دنیای پررمزوراز اندیشه‌ها، باورها و آرزوهای آدمی هستند؛ تمامی آنچه می‌توان در یک کلام آن را جهان‌بینی فردی خواند. یکی از رایج‌ترین مکان‌هایی که این تبادل تفکرات کم یا زیاد در آن اتفاق می‌افتد دنیای کوچک تاکسی‌ها هستند. معمولاً آغازکننده این سیر گفتگو پخش خبری از رادیو و یا نظرات راننده درباره موضوعی رایج در جامعه است. البته در همین ابتدا باید بگویم آنچه من از آن صحبت می‌کنم به‌طور مشخص مربوط به تجاربم در ارتباط با تاکسی‌های خطی است و نه تاکسی‌های آنلاین. در تاکسی‌های آنلاین راننده‌ها شبیه سربازانی هستند که اجازه صحبت با فرمانده را ندارند. البته نباید فراموش کرد که این حالت هم مزایای مخصوص به خود را دارد؛ به‌ویژه وقتی درگیری‌های ذهنی با ما قدم‌به‌قدم حرکت می‌کنند و پشت هیچ دری آرام نمی‌گیرند.

 تاکسی‌های خطی یکی از بهترین مکان‌ها برای دستیابی به شناختی بهتر از جامعه هستند؛ یک اتاق گفتگوی سیار که بیش از هر کس برای نویسندگان و جامعه شناسان جذابیت دارد.

داستان این متن به یکی از همین سفرهای کوتاه درون‌شهری در مشهد بازمی‌گردد. راننده تاکسی مردی حدوداً چهل‌ساله، لاغراندام و با ریش پروفسوری بود که هنگام رانندگی کمی به جلو متمایل می‌شد، انگار می‌خواست فرمان را در آغوش بگیرد. او برایمان از مسافران عربی گفت که تعدد آن‌ها تنه می‌زد به شمار زائران ایرانی. از نحوه پول خرج کردن آن‌ها صحبت کرد که کاهش شدید ارزش پول ایران بر برکت آن افزوده بود؛ و حالا به یمن این برکت آن‌ها به‌راحتی می‌توانستند در بهترین هتل‌های مشهد اقامت کنند و علاوه بر زیارت و خرید به انجام امور زیبایی از قبیل کاشت مو و جراحی بینی بپردازند. تمام آنچه برای قشر متوسط جامعه ایران (که بخش اصلی جمعیت به شمار می‌روند) شبیه رؤیایی است که نه‌تنها در وطن که در هیچ کشور دیگری نیز راهی به واقعیت ندارد. لحن مرد راننده پر بود از حرص و حسرت. بحث حسرت که واضح است اما حرص چرا؟

به نظر من ریشه این حرص به تصورات ما درباره اعراب بازمی‌گردد. تصوراتی که نتیجه داشتن و باور کردن تنها یک داستان درباره اعراب است؛ اما این داستان چیست؟

در این داستان اعراب افرادی بی‌تمدن هستند که عموماً این‌گونه توصیف می‌شوند: افرادی بسیار چاق و گنده که بهره چندانی از بهداشت نبردند. اکثرشان به زنان ایرانی نظر دارند و به عبارت دقیق‌تر بنده شهوت خود هستند. یا خیلی فقیر هستند و یا بسیار ثروتمند. فقیرهایشان که با توجه به شرایط توصیف‌شده از همه بدبخت‌های دنیا بدبخت‌تر هستند و اما ثروتمندانشان، آن‌ها این پول را نه از طریق تلاش که تنها به‌واسطه نشستن بر روی چاه‌های نفت به دست آورده‌اند و درنتیجه تن‌پرورند و معمولاً شعور استفاده درست از پولشان را ندارند. این کم فهمی باعث شده تا به‌راحتی زیردست ابرقدرت‌های استثمارگر جهان موس‌موس کنند؛ بنابراین ما از آن‌ها برتر و بهتر هستیم و همین‌جاست که زورمان می‌آید که این ملتی که روزی برای یک خمینی ما (هزار تومان) سر و دست می‌شکستند، حالا تنها به سبب وضعیت ارزش پول به‌ناحق بر ما سروری می‌کنند؛ راحت در کشور ما می‌گردند و می‌خورند و تفریح می‌کنند؛ و در آخر هم می‌گوییم: آخر این‌ها را چه به مو کاشتن؟!

اما اگر کمی عقب بایستیم خواهیم دید که این داستان، چه تصویر وحشتناکی از اعراب در ذهن ما ساخته است. اعرابی که بخشی از آن‌ها هم‌وطن ما هستند و بخش مهم دیگر، مانند ما انسان هستند. متأسفانه پذیرفتن این تک داستان فقط باعث شده ما کوته‌بین باشیم. چیزی که با باورهای ما درباره خودمان؛ که تمام نخبگان جهان را به این مرزوبوم منتسب می‌دانیم و خود را مردمانی به قدمت تاریخ تمدن برمی‌شماریم، مغایرت دارد. همان‌قدر بی انصافانه که اگر کسی بگوید ایرانی‌ها تروریست هستند.

آنچه بیش از همه به قدرت و نفوذ این تک داستان‌ها اذعان دارد، اقتدار آن‌ها در حفظ بخش‌هایی از قلمرو مغز ماست که به باورهایمان بازمی‌گردد. تا آنجا که علی‌رغم ارتباطات گسترده‌مان با اعراب و بالأخص با مردم عراق به‌خصوص در سال‌های اخیر از یک‌سو و همچنین استفاده روزافزون از دنیای بدون مرز اینترنت از سوی دیگر، سوزن بسیاری از ما هنوز در همان داستان نخ‌نما گیرکرده است. گویی نمی‌خواهیم سرمان را از زیر این برف سنگین حماقت دربیاوریم.

اگر بخواهم از عمق ریشه این تک داستان در ذهن ایرانی‌مان مثالی بزنم باید به‌روزی اشاره‌کنم که فهمیدم یعنی حواسم برگشت سر جایش و متوجه شدم که کتاب مقدس من به زبان همین اعراب نوشته‌شده است و پیامبری که این‌قدر دوستش دارم و نیز تمام فرزندانش که حرمشان همواره پناهگاه روح و جان من بوده است و با توسل به آن‌ها بارها به آرامش رسیده‌ام، از نژاد عرب بودند. آن روز به‌شدت بهت‌زده شده‌ام و هنوز هم گاهی به‌کلی فراموش می‌کنم.

متأسفانه کارنامه ما ایرانی‌ها در باور به این تک داستان‌ها پروپیمان است. تک داستان بعدی به مرزهای شرقی کشورمان بازمی‌گردد، به افغانستان. ما با مردمان افغانستان نه‌تنها همسایه که هم‌زبان هم هستیم و بسیاری از بزرگانی که به وجود آن‌ها فخر می‌فروشیم در محدوده افغانستان کنونی سر برآورده‌اند اما هنوز بسیاری از ما نمی‌دانیم که افغانی یعنی واژه‌ای که ما به‌طور متداول این مردمان را به آن می‌خوانیم واحد پول آن‌هاست، درست مثل‌اینکه به‌جای ایرانی به ما بگویند تومانی؛ باید بگوییم افغانستانی؛ و این تنها خط اول داستان ما ایرانی‌مان درباره این مردمان است.

به‌راستی این تک داستان‌ها از کجا نشئت می‌گیرند؟

بی‌شک این داستان‌ها به دنبال ارضای حس برتری‌طلبی افراد و قدرت‌ها زاده می‌شوند؛ و گاه به نظر می‌رسد در لایه‌های عمیق‌تر باهدف ایجاد تفرقه عجین هستند. برای مثال اگر مسلمانان نژادپرست باشند هرگز متحد نخواهند شد و این بهترین فرصت برای ظالمان جهان است که به سرزمین‌های نفت‌خیز مسلمانان طمع دارند.

خانم Chimamanda Ngozi Adichie رمان‌نویس نیجریه‌ای در سخنرانی خود در TED در این خصوص می‌گوید: داشتن تنها یک داستان کلیشه‌هایی را خلق می‌کند. مشکل کلیشه‌ها این نیست که آن‌ها غیرواقعی هستند، بلکه این است که آن‌ها کامل و کافی نیستند؛ گویی فراموش کرده‌ایم که همیشه کمی پیش از رسیدن به سیاه مطلق طیف گسترده‌ای از خاکستری‌ها وجود دارند. آیا انصاف است همه را به یک نام سیاه بخوانیم؟

اگر دوست داشتید بیشتر درباره تک داستان‌ها و قدرت آن‌ها بدانید لینک زیر شما را به سخنرانی خانم Chimamanda Ngozi Adichie راهنمایی می‌کند.
https://www.ted.com/talks/chimamanda_adichie_the_danger_of_a_single_story

یادداشت ها
چگونه در پازل آموزش، آینده درخشان در کنار خلاقیت و نوآوری جفت نمی شود؟

 از مغازه نبش بازار که بیرون آمدیم من دیگر صاحب یک روپوش زیبا بودم. از آن روز تا وقتی برای اولین بار پا به حیاط بزرگ دبستان بنت‌الهدی گذاشتم، هرروز و در چند نوبت به معبد کوچک خود در اتاق مادر سری می‌زدم تا مبادا مراسم باشکوه تماشای آن روپوش …

یادداشت ها
ایرانی اصل!

چند روز پیش بود که پدرم پنکه قدیمی جهیزیه مادرم را به تعمیرکاری سپرد. وقتی او برای باز پس گرفتن پنکه به مغازه تعمیرکار رفت، تعمیرکار در اهمیت ارزش پنکه قدیمی ما گفته بود که این پنکه ژاپنی اصل است و مدل مشابه آن را سال گذشته، کسی به‌واسطه او، …