پلان‌هایی تابستانی از یک زندگی

خاطره بازی

پلان اول:

حیاط خانه پدربزرگ،

توپ قرمزرنگی روی دست بچه‌ها در گردشی بر فراز حیاط خانه از این‌سو به آن‌سو می‌رود. گاهی در آغوش بچه‌ها جای می‌گیرد و فریاد شادی آن‌ها را به هوا می‌برد و گاهی اما با برخورد به قسمتی از بدنشان، آن‌ها را راهی بیرون می‌کند.

آن‌ها وسطی بازی می‌کنند.

این بچه‌ها نوه‌های حاج حسن احمدی هستند.

پلان دوم:

اتاق نشیمن خانه پدربزرگ

یک یا چند قابلمه در قلب مجلس قرار دارد. همه دست‌ها در فواصل زمانی منظم چیزهایی را داخل آن‌ها می‌ریزند. دست‌ها همه زنانه هستند. فرم انگشت‌ها و مچ‌ها از خویشاوندی آنان حکایت دارد و عمق خط‌ها و خستگی پوستشان از بزرگ‌ترینشان برایمان می‌گوید. در این مجلس از هر دری سخن می‌گویند.

این زنان، همسر، دختران و نوه‌های مؤنث از آب و گل درآمده حاج حسن هستند.

قابلمه‌ها از چه پر می‌شدند؟

  • پر می‌شدند از ترکیب لپه، گوشت، برنج و آلوچه که در بقچه‌هایی از برگ‌های درخت مو پیچیده می‌شدند و بعد قرار بود با آغشته شدن به کمی شیره انگور دلمه‌های معروف مادربزرگ باشند که آب را از دهان آشنا و فامیل، دروهمسایه جاری می‌ساخت.
  • پر می‌شدند از دانه‌های جدا افتاده از ساقه و خوشه‌ی انگورهایی که پیش از موعد تن به دست باغداران سپرده بودند و حالا این‌چنین نارس، غوره نامیده می‌شدند و بعد قرار بود در مسیر تعالی خود در بطری‌های شیشه‌ای جای‌گیرند و پس از چند سالی که توی زیرزمین و در پستو جا خوش می‌کردند، چاشنی سالاد شیرازی کنار قورمه‌سبزی‌های بی‌نظیر مادربزرگ باشند. قورمه‌سبزی‌هایی که پیر و جوان و ریزودرشت فامیل به خوردن انگشت‌هایشان با آن عادت داشتند.
  • پر می‌شدند از آلبالوهایی که قرار بود شربت‌هایی خوش‌رنگ باشند و در هوای گرم تابستان خنکایی فرح‌بخش را در جان‌ها جاری سازند؛ یا مرباهایی که زینت‌بخش سفره‌های صبحانه بودند.
  • گاهی هم پر می‌شدند از آلو، زردآلو و انواع آلوچه و یا حتی سیب‌هایی پخته که بیش از بزرگ‌ترها، بچه‌ها را گرد مادربزرگ جمع می‌کرد. بچه‌ها با دهان‌هایی که از بوی خوش لواشک پر از آب‌شده بودند کنار دست مادربزرگ می‌ایستادند هرروز همراه او پله‌های منتهی به پشت‌بام را یکی دو تا بالا می‌رفتند تا خبر از لواشک‌های پهن‌شده بگیرند و البته ناخنکی هم بزنند برای تسکین درد صبوری.

این نوه‌های پرشمار حاج حسن، گاه‌گداری دور این حلقه‌های زنانه می‌پلکیدند تا از حجم مواد در قابلمه بفهمند که تراژدی تلخ خداحافظی، چه زمانی به وقوع می‌پیوندد. معیار آن‌ها خداحافظی خورشید نبود، پر و خالی شدن قابلمه‌ها بود.

در تمام این روزها مادربزرگ همیشه حواسش به همه بود. در میانه کار دست را به‌زانو می‌گذاشت و به‌سختی بلند می‌شد. او با دست خودش برای بچه‌ها لقمه نان و پنیر می‌گرفت. برای بزرگ‌ترها شربت آب‌لیمو درست می‌کرد و لیوان باریک و بلندی از عرق بیدمشک و بهارنارنج را به دستان سرد و گرم چشیده همسرش می‌سپرد. او آن‌قدر حواسش به همه‌چیز بود که برای رفتن ۱۰ روز بعد از اتمام تابستان را انتخاب کرد. نمی‌خواست تابستان‌های رنگارنگ عزیزانش، رنگ سیاهی به خود بگیرد.

آن روز وقتی صدای اذان تمام حیات و اتاق‌های خانه را در برگرفت او خانواده‌اش را به خدا سپرد و برای همیشه رفت.

 او رفت و دیگر هیچ‌چیز مثل گذشته نشد. هیچ‌کس حوصله خانه پدربزرگ را نداشت. جای خای مادربزرگ به بزرگی جهان بود و به دهشتناکی دهان یک افعی. افعی که در همان لحظه ورود و به عبارت دقیق‌تر با پدیدار شدن خانه در افق دید، بازماندگان را می‌بلعید و کوهی از غم را مهمان شانه‌ها می‌ساخت.

وقتی در ۱۰ مهر سال ۱۳۸۵ کات داده شد، این فیلم به آرشیو ذهن‌های نقش‌پردازانش سپرده شد.

من یکی از این نقش‌پردازان بودم،

دیگر با اتمام مدرسه و شروع تابستان این فیلم در کنداکتور زندگی من قرار نگرفت و هرگز تکرار نشد.

خاطره بازی
5
اسطوره ادبیات کودکان در ایران، از الف داستان، اینکاره بود!

اسطوره ادبیات کودکان در ایران پس از انقلاب به ویژه دهه‌های ۶۰ و ۷۰ هجری خورشیدی، با اسامی مستعاری چون الف. اینکاره و میم. پسرخاله فعالیتش را در حوزه نویسندگی آغاز کرد. منوچهر احترامی هم‌زمان با خروج رضاشاه از ایران در ۱۳۲۰ در شرق پایتخت به دنیا آمد و با …

خاطره بازی
آبنبات شیرین خاطرات من

وقتی نوزادی شیرخواره بودم، مادرم مرا به صدای گرم گویندگان رادیو می سپرد و به سراغ کارهای تمام نشدنی خانه می رفت. بزرگتر که شدم و پا گرفتم، صبح ها صدای گرم و پرشور رادیو همنشین ما در کنار سفره بود و همراه مادر، ما را راهی دبستان می کرد. …