سفر به سرزمین خویش
سرآغاز

سفر به سرزمین خویش

چشمانم را که باز می‌کنم، همبازی کودکی و هم‌صحبت امروزم، قلم دستم را می‌گیرد و سفر را آغاز می‌کنیم. خیلی زود می‌رسیم. به‌جایی که من حکم فرماندار آن را دارم. استقبال گرم و پر شوری در انتظار ماست. همه آمده‌اند. خوش‌وبش‌ها که تمام می‌شود، حرف‌ها و نقل‌ها شروع می‌شود. همه می‌خواهند سخن بگویند. بی‌تابی‌شان گاه چنان است که به میان صحبت یکدیگر ورود می‌کنند و بعد با لبخندی عذر تقصیر می‌طلبند. اما سرانجام به‌رسم ادب، فرصت به بزرگ‌ترها داده می‌شود…